همیشه بچه که بودیم وقتی از یه چیزی خوشمون می اومد دلمون میخواست اون رو واسه ی خودمون داشته باشیم تا جلوی همه پز بدیم من اون رو دارم...
اگه بهمون نمی دادن اونقدر اه و زاری راه می انداختیم تا بالاخره اون رو داشته باشیم.
اولش جاش توی کمد بود .اما بعدیه مدت اونقدر باهاش ور می رفتیم تا یا خراب میشد. یا دلمون رو می زد و یه خوشگلترش رو می خواستیم.قبلی یه هم دیگه یا تو انباری بودیا شاید هم دیگه نبود.
.
.
.
بچگی مون که اینطوری گذشت و گذشت...
تااینکه مثلا بزرگ شدیم.اما فقط مثلا...خوشحال بودیم که دیگه بهمون بچه نمی گن.اما خودمون رو که نمی تونیم گول بزنیم هنوزم بچه بودیم چون فکر می کردیم که بزرگ شدیم ...فقط همین...خواستیم بشیم عین ادم بزرگ ها که شدیم.اونقدر ادم بزرگ شدیم که خواسته هامون هم شده بود مثل اون ها...
دیگه پفک و ماشین نمی خواستیم،عروسکهای پشت ویترین هم فراموش شده بودند،عروسک های واقعی می خواستیم
...
عاشق ادم بزرگ ها شدیم...این بار هم درست مثه بچگی هامون خودمون رو به اب و اتیش می زدیم تافقط داشته باشیمش،چون هنوز بچه بودیم...
یه مدت می گذره عین بچگی مون،حس می کنیم واسمون تکراری شده .واسه همین یه خوشگل ترشو پیدا می کنیم و میگیم باقبلی یه تفاهم نداشتیم و میزاریمش کنار...
اماجای این کجاست؟توی انباری هم که نمی شه گذاشتش.
بچگی مون اون رو واسه خودمون می خواستیم اما حالا واسه ی دلمون...
این جاست که بهمون یاد دادن یه صندوق بزرگ به اسم فراموشی بسازیم بزاریمش توی قلبمون،بعد همه چی روتبدیل به خاطره کنیم و جای ادم ها خاطره ها رو اون تو دفن کنیم وبگیم:
یادم تورا فراموش...
پس کی قراره بزرگ شیم؟...
+ نوشته شده در
87/12/08ساعت 1:25  توسط افسوس
|
یه شب خوب تو اسمون"یه ستاره چشمک زنون
خندید وگفت کنارتم"تا اخرش تا پای جون
ستاره ی قشنگی بود"اروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون...
اما زیاد طول نکشید "عشق من و ستاره جون
ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نامهربون...
ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون
حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به اسمون
دلم می خواد داد بزنم"(این بود قول وقرارمون...؟؟؟)
تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یه نشون
دوست دارم ستاره جون
تا اخرش "تاپای جون...
مي بخشمت" امافراموشت نمي كنم...
+ نوشته شده در
87/10/06ساعت 0:39  توسط افسوس
|
کاش چترمو بر می داشتم.اما نه "عیبی نداره.حداقلش اینه که دوتاییمون باهم زیر بارون خیس می شیم.
به ساعتش نگاه کرد.اینم یکی از هدیه های اونه...
ساعت 6:30شده بود.همیشه درست ساعت6که می شددوتاییمون اینجا بودیم.
اماچراامروزاینقدر دیر...
به هر حال بازم منتظر موند.اخه امروزسالگلرد اشنایی شونه
عقربه های ساعتم بازی شون گرفته بود.اما زندگی که بازی نیست...
می رفتند...می رفتند...می رفتند...اما به کجا؟
هممون همیشه در حال رفتنیم"بدون اینکه بفهمیم یا فکر کنیم
چون هممون به این رفتن ها فقط عادت کردیم...همین
يادم می یاد اخرین باری که دیدمش با سایدا بودم خیلی اتفاقی توی خیابون.
واسه خرید رفته بودم که یهو جلوم سبز شد.خیلی خوشحال شدم اما همین که سایدا از فروشگاه اومد بیرون و من وسینا رو با هم دید هردوشون یه جورایی جاخوردن.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/09/30ساعت 18:10  توسط افسوس
|
افسوس که قصه مادربزرگ راست بود همیشه یکی بود یکی نبود...
در تصاویر حکاکی شده بر پیکرهای تخت جمشیدهیچکس عصبانی نیست...هیچکس سوار بر اسب نیست...هیچکس را در حال تعظیم نمی بینی...هیچ وقت برده داری در ایران مرسئم نبوده...در بین هزاران پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه نمی بینی...این ادب اصلی امان است:نجابت"قدرت"احترام"مهربانی"خوشرویی...چه بودیم و چه شدیم...
از میان هزاران نفر که برای دعای باران به بلندای کوه می روند تنها کسانی که با خود چتر دارند به کار خدا اعتقاد دارند...
خوشبختی زاده ی دیروز است من زاده ی امروزامخدایا جهنم فرداست پس چرا امروز می سوزم...چرا؟
به شانه هایم زدی تا گرد تنهاییم راتکانده باشی.درچه فکری هستی؟تکاندن برف از شانه های ادم برفی کار بیهودهای است...
اگه یه روز با دلت عاشق شدی جدی نگیرش چون کاردل دوست داشتنه مثل چشم که کارش دیدنه.اما اگه یه روز باعقلت عاشق شدی بدون داری یه چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق...
به پسرانتان در کودکی شیر سگ دهید شاید در بزرگسالی رسم وفا بیاموزند...(ویلیام شکسپیر)
وقتی زن نداری فقط زن نداری اما وقتی زن داری فقط زن داری...
+ نوشته شده در
87/09/22ساعت 1:19  توسط افسوس
|
کوچه ی هشتم ششم چهارم و
چراغ قرمز شده بود ...60ثانیه دیرتر...60ثانیه بیشتر با هم بودن بعد تموم مي شد...
(ترجیح می دادم چهارراه اخر رو تا خونه پیاده برم تااینکه بخوام60ثانیه ی دیگه رو تو اون سکوت بغض الود کنار اون باشم...)
هردو فقط به جلو نگاه می کردند خیره به ثانیه شمارچراغ
خواستن هرتوری شده سکوت و بشکنند حتی با گریه چراغ قرمز اخر بود ثانیه های اخر
می دونستن اما...
این 60ثانیه هم می تونه 60سال باهم بودن باشه و هم بهترین روزها شونو به یه خاطره ی تلخ تبدیل کنه
50ثانیه...
اشک چشمهای هردوشونو پر کرده بود...
میدونستن که دیگه فرصتی نیست اما نگاهشون از هم فرارمی کرد...
می دونستن که دیگه نمی تونن با هم صحبت کنن اما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/09/14ساعت 15:12  توسط افسوس
|
سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت 15:26  توسط افسوس
|
پدر روزنامه مي خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد حوصله ي پدر
سر رفت و صفحه اي از روزنامه را –كه نقشه ي جهان را نشان مي داد – جدا –
و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد .
(بيا !كاري برايت دارم .يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم "ببينم مي تواني ان را
دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟)
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ; مي دانست كه پسرش تمام روز گرفتار
اين كار است . اما پسرش يك ربع بعد با نقشه ي كامل برگشت
پدر كه بسيار متعجب شده بود گفت : مادرت به تو جغرافيا ياد داده است ؟
پسر جواب داد : خغرافيا ديگر چيست ؟اتفاقا پشت اين صفحه تصويري از يك ادم
بود وقتي توانستم ان ادم را بسازم دنيا را هم دوباره ساختم
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت 15:24  توسط افسوس
|
بر سنگ قبر من بنويسيد
خسته بود اهل زمين نبود
نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري
كه باز نمي شد نشسته بود...
یادم باشد فردا ،حتما، ناز گل را بكشم...
حق به شب بو بدهم...
و نخندم دیگر، به تركهای دل هر گلدان...!!
و به انگشت، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا...! زندگی شیرین است!
زندگی باید كرد...
و بدانم كه شبی خواهم رفت...
و شبی هست كه نباشد، پس از آن فردایی
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت 15:20  توسط افسوس
|
فرهنگ لغتش رو باز میکنه. ورق به ورق،
سطر به سطر ،
حرف به حرف رو نگاه میکنه.
هرچی میگرده کمتر پیدا میکنه. یعنی نیست!!؟ یعنی وجود نداره؟ یا اینکه تو لغتنامه ها ننوشتن؟
همه چیز هست به جز اونی که دنبالش می گرده
آخرش حوصلش سر میره و داد می زنه :
بابا یکی بیاد و این عشقی رو که میگن معنی کنه ...
هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت 15:15  توسط افسوس
|
آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک مست نشــی گریه کني!
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند...
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 22:29  توسط افسوس
|
دلم برای کسی تنگ است که زیبایی روح را می ستاید
گذشت را می فهمد
مهربانی را دوست دارد
دلم برای کسی تنگ است که چشمان خیس از اشک را می بو
عاشقانه دوستت خواهم داشت .بی انکه بخواهم دوستم داشته باشی
و عاشقانه در غم تو خواهم مرد .بدون اینکه بخواهم در مرگم اشکی بریزی...
سخت است می نوش کسی دیگر بود
شمع شب خاموش کسی دیگربود
با یاد کسی که دوستش می داری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 22:16  توسط افسوس
|
بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مرداي قوي....
بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسک
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 15:44  توسط افسوس
|
پرنده ی اولی پرواز را دوست نداشت
پرنده ی دومی اشیانه را دوست نداشت
پرنده ی سومی پریدن را دوست نداشت
پرنده ی اولی پرواز کرد می گویند به سرزمین خوشبختی رفته
پرنده دومی با همه ی وجودش عشق ورزید می گویند اشیانه ی عشقش را پیدا کرده
پرنده سومی رفت پرید می گویند برای همیشه پرواز کرد ولی هیچکس نفهمید به كجا؟
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 15:38  توسط افسوس
|
- قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ... و دوباره همون اشتباه قبلي رو ميكن
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 15:36  توسط افسوس
|
پرسید : بخاطر کی زنده هستی ؟
با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم و بگم " بخاطر تو "
بهش گفتم : " بخاطر هیچکس "
پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟
با اینکه دلم داد می زد " بخاطر دل تو "
با یه بقض غمگین گفتم " بخاطر هیچکس "
ازش پرسیدم تو بخاطر چی زنده هستی ؟
در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هیچ زنده است
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 15:33  توسط افسوس
|
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 15:22  توسط افسوس
|
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد: ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟و مرگ آرام گفت: تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد
+ نوشته شده در
87/07/26ساعت 12:30  توسط افسوس
|